|
ارسال شده به
در این شهر شلوغ توسط
بابک
در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
حالم بهم میخورد از سریالهایی که تلوزیون نشان میدهد، که در آن مردم در عمق فقر و فلاکت و بدبختی بازهم خوشبخت هستند....
آخر تا کی؟ تا کی میخواهند سرِ مردم را گول بمالند؟ تا کی میخواهند بگویند و نشان دهند که در اینجا بدبختی وجود ندارد؟ پ.ن : دیشب هم میهن توقیف شد! همین! ارسال شده به
در این شهر شلوغ توسط
بابک
در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
آنها آنطرف و آن یکیها آنطرف
ما میمانیم این وسط نه چپ هستیم و نه راست نه سوسیالیست نه پوپولیست نه سندیکالیست و نه کومونیست و نه هیچگونه گرایشی نسبت به حزبی داریم و نه هیچ نقشه و هدفی برای از بین بردن و یا برپا کردنی فقط و فقط میخواهیم زندگی کنیم ولی مگر تیر این هفتتیرهای تعصب و دروغ و دو روئی میگذارد! پ.ن : بیا رفیق، بیا بار و بندلیمون رو ببندیم بریم یه گوشه واسه خودمون باشیم! نمیخوام هیچ حزبی یا هیچ گرایشی یا هیچ آدم احمقی من رو تو زیرمجموعهی خودش بزاره... بیا بریم یجا که آب باشه برای خودمون زندگی کنیم! به طرفِ کشتیسازی که میروی از : اورهان ولی God is a concept / John Lennon / God / First they came for the communists, and I did not speak out - because I was not a communist; اول به سراغ کمونیست ها رفتند، من اعتراضی نکردم - چون کمونیست نبودم. ارسال شده به
در این شهر شلوغ توسط
بابک
در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
و جامعه به گند کشیده میشود!
زیر ضربههای چکمه پوشان زیر حجومِ کلاه سبزانِ بیشرم! جامعه به گند کشیده میشود ارسال شده به
در این شهر شلوغ توسط
بابک
در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
دانشگاه آزاد اسلامي!سرمايه ملي که نه، ولي سرمايهاي هست براي بعضيها... اعتبار جهاني...! اعتبار داخلي هم ندارد چه برسد به جهاني!!!
پ.ن : عکس رو از بيلبوردي که در يکي از خيابانهاي تهران براي بيست و پنجمين سالروز تأسيس اين دانشگاه نسب کرده بودند گرفتم!!! عجب پيامي دارد واقعاً!!!
در قابی کهنه
تصویری پوسیده از آن روزها همیشه سرِ راهام است و من به ناچار مجبور هستم آنرا ببینم هم میهن میآید!!!
پ.ن : شرق هم میآید!!! ارسال شده به
در این شهر شلوغ توسط
بابک
در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
شهر
زیر سم ضربههای خشونت زیر فریادهای تلخ جان میدهد چروک میخورد و فرو میافتد جنب و جوشِ زندگی در کوچهها و خیابانهای تاریکِ آن ما درد مشترکیم ارسال شده به
در این شهر شلوغ توسط
بابک
در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386
ارسال شده به
در این شهر شلوغ توسط
بابک
در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
امشب دخترت از تو خواهد پرسید: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ و تو یک باره بوی لجن پر می شود زیر بینی ات. دوباره می پرسد: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ تو می پرسی: کدوم لجن ها؟ دخترت می گوید: همین هایی که اون دختره رو بزور سوار ماشین می کردند و اون جیغ می کشید؟ و تو می مانی که چطور همه این تصویر را دیده اند؟ تو که کاری نکردی، فقط هلش دادی تو و در را بستی و بردی به مرکز و بعد هم آزادش کردی. دخترت می گوید: بابا! خدائیش تو هم جزو همین لجن هایی؟ تو هم دخترها رو کتک می زنی؟ و تو نگاهش می کنی و به سویش می روی و بغلش می کنی و می گوئی: « بابا! به من می آد که از این کارها بکنم؟»
ارسال شده به
در این شهر شلوغ توسط
بابک
در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
کتابها را آب ببرد، همه را خواب میبرد ارسال شده به
در این شهر شلوغ توسط
بابک
در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
دوباره نفس بکش
ای خاکِ خسته و ناامید زیر گرمای این آسمانِ سیاه و آلوده دوباره نفس بکش دوباره نفس بکش Hey you, Out there on the road ارسال شده به
در این شهر شلوغ توسط
بابک
در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
نخستین همایش دوسالانه خلیج فارس تالار فردوسي دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران دوشنبه و سهشنبه ـ 10 و 11 ارديبهشت 1386 ---------------------------------------- بیست و پنج سال دارم. زمستان 84 است. زیر برفها قدم میزنم. خیلی وقت است دیگر روزنامه نمیخوانم. برای چندمین بار سراغ وکیل میروم. آرزو میکنم امروز دیگر در دفترش باشد. هرچه زنگ میزنم کسی جواب نمیدهد. حتا اخمی به ابرو نمیآورم. خیلی وقت است دیگر همه چیز برایم عادی شدهاند. دوباره رد پاهایم را در برف میگیرم و برمیگردم. آرزوهای خودم را آنسوی آبها میبینم. اینبار نه با خانوادهام. نه به خاطر شغل پدرم. بیشتر دوستانم مهاجرت کردهاند. هیچ وقت در عمرم اینقدر بیرمق و دلمرده نبودم. اینروزها صحبت از هولوکاست و حقی مسلم است. دیگر خندهای را بر لبی هجی نمیکنم و از چشمان کسی دلش را نمیکاوم. وکیل و ویزا دغدغههای اینروزهایم شده است. خودم را در زندانی نامرئی میبینم و روزگاری که دیگر سخت غریب است. روزهای تار و گنگ را باید بگذارنم. باید منتظر ویزا باشم. صبحها ساعت پنج باید پشت در سفارت کانادا از سرما بلرزم. دلم برای ایران میسوزد. کاش میتوانست گریه کند تا دلش خالی شود. این بعضش آخر خیلی دردناک است. کاش مثل یک مرد در دلش میگریست. یا مثل بابا که ریش نداشت، اشکهایش را با دست یواشکی پاک میکرد
" به نقل از ماهنامهی اینترنتی هزار تو " اینجاست که انسانیت میمیرد
تنفر بدنیا میآید و باد خاکِ کهنه را زیر و رو میکند ! ارسال شده به
در این شهر شلوغ توسط
بابک
در پنجشنبه سی ام فروردین 1386
آزادشان کنید ای بیشرمان انسانستیز |